مهدى مهريزى وهادى ربانى

108

شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى )

با لشكرى كه جمع كرده بود ساعات متوالى تماشا مىكردم . منظرهء آن روز ، از خاطرم محو نشده است : آخوند در كالسكه‌اى سوار بود و جمعى از خواص او به گرد او بودند و از هر طرفش نيز سواران مسلّح مىتاختند و فرياد و غوغايى داشتند . آخوندى كه آن روز پيرهن به تنش نبود ، از ازدحام مردم كه براى زيارت او هجوم آورده بودند ، باز هم عباى خود را پيش آورده بود كه دستش از بوسيدن مصون بوده و مخفى باشد . مردم نجف و كربلا و كاظمين و بغداد و بسيارى ديگر از شهرهاى عراق ، بيش و كم آماده شدند كه او را پيروى كرده به جهاد بروند . همه جا شورى و غوغايى و هيجانى پديد آمده بود . آخوند و يارانش سر برافراخته بودند كه سر بدهند و كشور ندهند . امّا انگليس‌ها در تاريخ زندگى استاد بودند و سياست عمروعاص را در كتاب‌ها خوانده بودند و مانند خليفهء اسلام ، يعنى معاويه ، « اطبّائى » داشتند مانند ابن آثال و ابو الحكم كه مىتوانستند آدم سالم را به مرگ ناگهانى تسليم كنند ! تاريخ عالَم ، گويى پيوسته تكرار مىشود و به اصطلاح فيلسوفان گوهر وجود يكى است ، جز آن كه هر زمانى با عَرَضى دگرگون ظاهر مىگردد و رنگى ديگر دارد و شناخته نمىشود . خدعه و فريب و رنگ همه جا در پيش انگليسى ، جانشين جنگ است . آخوند با هزارها فدايى به بغداد رسيد و مناديان او اعلام كردند كه نماز صبح را از بر رودبار خواهد گزاردن . در عالَم ، هيچ امام جماعتى اين همه مأموم نداشته است و اگر گذارده بودند كه نماز بگزارد ، مسافتى كه به او اقتدا مىكردند ، يعنى پهنه‌اى كه نمازگزاران با او نماز مىكردند ، از يك فرسنگ هم بيشتر بود ؛ زيرا پنجاه نفر مؤذّن و اقامت‌گو گمارده بودند تا قيام و ركوع و سجود امام را جابه‌جا ، يكى پس از ديگرى ، با بانگ بلند اعلام كند .